تبليغاتX
شاپرک خیال

شاپرک خیال

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد,زندگی به رنج کشیدنش می ارزد

اين خاطره را هيچ گاه فراموش نمي كنم

به ياد دارم كه با يكي از همكلاسي هايم بر سر موضوعي بحث شديدي داشتيم و هر يك از ما بر اين باور بوديم كه درست مي گويد و ديگري در اشتباه است .

آموزگار ما تصميم گرفت كه با حل مشكلمان درس خوبي به ما بدهد.او ما را در دو طرف ميزش نشاند و يك ليوان بزرگ سفالي را وسط ميز گذاشت .

ليوان به رنگ مشكي بود بعد از من پرسيد ليوان چه رنگي است و من پاسخ دادم مشكي و سپس از دوستم پرسيد و او جواب داد سفيد هر دو با تعجب به هم نگاه كرديم .

معلم از ما خواست جايمان را با هم عوض كنيم و هنگامي كه در جاي دوستم نشستم با تعجب ديدم كه ليوان سفيد است و دوستم هم گفت كه ليوان سياه است .

در واقع دو نيمه ليوان رنگ هاي متفاوتي داشتند و هر يك از ما در جايگاه خودمان فقط نيمي از ليوان را مي بينيم و تصور ميكنيم كه همه ليوان همين رنگ است .

معلم به ما ياد داد كه براي قضاوت در مورد افكار و عقايد هر كسي بايد بتوانيم خودمان را در جاي او قرار دهيم و از منظر او به موقعيت نگاه كنيم آنگاه بفهميم كه آيا درست مي گويد يا خير


*********************         **************        ********************

  انسانها نسبت به شما کینه خواهند ورزید،
شما را قیمت گذاری خواهند کرد،

شما را خواهند لرزاند،

و شما را خواهند شکست،

اما اینکه چقدر محکم ایستادگی کنید،

آن چیزی است که شما را خواهد ساخت
...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:22 توسط ندا| |

پسرک و دخترک مشغول بازی بودند...

پسرک یک سری کامل تیله داشت و دخترک چندتایی شیرینی با خودش داشت.

پسر به دختر گفت : من همه تیله هامو بهت میدم؛ در عوض تو همه شیرینیهات رو به من بده !

دختر کوچولو قبول کرد اما پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش برداشت و بقیه رو به دختر کوچولو داد...!

اما دختر کوچولو در کمال صداقت و طبق قولی که داده بود تمام شیرینیهایش را به پسرک داد... 

آن شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و راحت خوابش برد  ولی پسر کوچولو نمی توانست بخوابد ، چون به این فکر می کرد که همانطور که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل او مقداری از شیرینیهایش را قایم کرده و همه شیرینی هایش را به او نداده ...!!!

نتیجه داستان :

عذاب وجدان همیشه متعلق به كسی است كه صادق نیست اما آرامش سهم كسی است كه صادق است...

لذت دنیا متعلق به كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند بلکه آرامش دنیا سهم كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكند...

داستانی از پائولو کوئیلو

  ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

همه دوست دارند كار مورد علاقه شان را انجام دهند، نه كاري را که بايد انجام شود!

چارلی چاپلین

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:14 توسط ندا| |

امـان از دسـت این ایـرانی‌ها


سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا !!!

هوش ایرانی ها در تمام دنیا زبانزد خاص و عام است اما ایکاش کمی هم انصاف چاشنی این ذکاوت بود ...

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^


مردی می ره پیش کشیش تا اعتراف کنه. می گه: من در زمان جنگ جهانی دوم به یک مرد در خانه خودم پناه دادم.
کشیش می گه: خوب این که گناه نیست!
مرد می گه: ولی من بهش گفتم برای هر یک هفته ای که در خانه من بمونه باید ۵ دلار بپردازه.
کشیش می گه: درسته که کارت خوب نبوده، ولی تو با نیت خوبی این کار رو انجام دادی.
مرد می گه: اوه! متشکرم! خیالم راحت شد. فقط یه سوال دیگه…
کشیش می گه: بگو فرزندم.
مرد می گه: آیا باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 12:44 توسط ندا| |

            این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :                     

 

 

                                                          بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت جناب خدا!

سلام علیکم اینجانب بنده ی شما هستم.از آن جا که شما در قرآن فرموده اید:" و مامن دابه فی الارض الاعلی الله رزقها" هیچ موجودی زنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است." من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.در جای دیگر از قرآن فرموده ای:"ان الله لا یخلف المیعاد"مسلما خدا خلف وعده نمی کند.بنابراین اینجانب به چیزهای زیر نیاز دارم:

-          همسری زیبا و متدین

-          خانه ای وسیع

-          یک خادم

-          یک کالسکه و سورچی

-          یک باغ

-          مقداری پول برای تجارت

بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.مدرسه مروی- هجره ی شماره ی 16-نظرعلی طالقانی

 

 

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید، مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه!
او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"
نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند.پس ما باید انجامش دهیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود


*****************************************               

 

 کفن دزد

 

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..

 

پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم

 

پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند :خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت!!

 


نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:13 توسط ندا| |

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد...

در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند و طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند...

حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و پارچه  و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند.

در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پراز سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود...

حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود.

رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند...

طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود !!!

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند !

یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم ؟!

رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم  باشیم ...

 

 

سخن روز : دنیا جای خطرناکی برای زندگی است نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند ...انیشتین

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 10:50 توسط ندا| |

Design By : Night Melody